باد...باد

باد...باد...می نویسم؛ هرچه باداباد!

هوا طوفانی ست! متلاطم است. ولی دلم گرفته.چرایش را نپرس نمی توانم بگویم.

باد...باد می آید و می نوازد صورت های آفتاب سوخته را.پر پر می کند همه ی دارایی کودک گل فروش را. یواشکی آزاد می کند زلف اسیران مکتب بردگی را. باد می آید و ریسه های جشن میلاد را می شکند. پرجم را از سر در خانه ها می کند.

باد...باد صدای سیستانی ها را؛همان هایی که بسیاری از روزهایشان طوفانی ست؛ به تهرانی ها می رساند. سرفه می اندازد به گلو ها؛ سرفه ای که برای مرزنشینان غربی تکراری ست. اما کسی نیست تا عطسه و سرفه ی آن ها را به تصویر بکشد.عدالت یعنی همین.داشتن سهمی برای سرفه کردن در رسانه ی ملی!!!

باد...باد برایش فرقی ندارد تو که هستی! کشتی که سوراخ شود همه زیر آب می روند. یادت بیایید ریسه ها را، روسری ها...مثل آن واجبی که فراموش کردی...

باد...باد... همه ی دیش ها را کند.کاش ناجا تمامی نصاب ها را می گرفت تا...تا باز مجبور نباشیم منتظر اقتدار باد شویم. چرا که فرهنگ در دست پسری ست که ذره ای نشان از پدر ندارد.

باد...باد از راه آهن به نیاوران.کاش صدای کوخ نشینان به ولنجک نشینان رسیده باشد. اینجا شمال شهر تهران،دود مینی بوس ها ریه ی پابرهنه های شاسی بلند سوار را می آزارد.

باد...باد... مولا ویلا ندارد! لبوی جمشیدیه را خوردم! آهای تاکسی! دربست جمهوری...

میرمهدی اسدی

/ 0 نظر / 32 بازدید