تندیس طلایی برای سردار

سربازی کیلویی چند؟!

_اه لعنتی... فک کرده کیه که سوار نمی شه؟!... بووووق

*نامزد محمدجواد جیغ می زند و به پیاده رو می رود.

_ ولش کن پژمان؛ می ریم عفیف  آباد

در قصرودشت

مادر حسن لیف می فروخت... درست سر چهارراه...

پژمان دود سیگارش را به صورتش فوت کرد و شیشه ی پورشه اش را بالا داد. مادر حسن فقط سرفه کرد

_آرمین به پژمان: « بالاخره مشکل ممنوع الخروجیمون حل شد... سربازی کیلویی چند؟!

_پژمان: آره شنیدم . من که 100 تومنم حاضر بودم بدم... باید به اینا تندیس طلای لیاقت داد.

پژمان و آرمین قاه قاه می خندند

*پژمان8 سال از خدمت فرار کرده بود؛ با قانون جدید خدمتش را می تواند بخرد. ببخشید اصلاح می کنم؛ وضعیت خدمتش را مشخص کند. یعنی پول بدهد؛ کارت پایان خدمت بگیرد.

پژمان رفت عفیف آباد... دور زد... بوق زد... خواهر علی اردشیر را سوار کرد...

همان ساعت در خیابان زند؛ مادر محمد جواد نفس زنان، از پله های  بیمارستان بالا می رود. نفسش تنگ بود. دکترها می گویند به علت آلودگی هواست.

*علی اردشیر: پسری فقیر و شهرستانی، نیم ساعت دیگر باید روی برجک یکی از مناطق جمهوری اسلامی باشد؛ بند پوتینش را سفت می کند... بند را سفت می کند تا امنیت ناموس و وطن به خطر نیفتد

*محمد جواد: گردنبندی  که با هسته های خرما برای نامزدش درست می کرد را تمام کرده است؛ دو ماه است که او را ندیده است. کمی از کشمش هایی که مادرش داده است را با خود می برد تا در سرمای کردستان توان داشته باشد پست بدهد.

*حسن: در سراوان خدمت می کند؛ چیزی از خدمتش نمانده است. همین تازگی ها رفیقش جمشید را دزدیدند... حسن غروب پنجشنبه به یاد رفیقش یک دهان... یک دهان...

حسن بغض می کند؛ حوصله خواندن ندارد.

پی نوشت: برداشت غیر آزاد...

میرمهدی اسدی

/ 1 نظر / 49 بازدید
خواهر رزمنده

ناتوانی، آفت و شکیبایی،شجاعت و زهد،ثروت و پرهیزگاری،سپرِ نگهدارنده است؛ و چه همنشین خوبی است راضی بودن و خرسندی! « نهج ابلاغه/حکمت 4» ولادت امام علی علیه السلام بر شیعیان و روز پدر بر همه ی پدران مهربان مبارک.