این روزها مادر معجزه می کند

این روز ها که به خانه می روم... وقتی پس از ساعت ها پیاده روی به خانه میرسم و خستگی امانم را می برد دیدن چهره ی دلربای مادر معجزه می کند... خسته است اما سلامش می ارزد به همه ی دنیا راستی چند روز پیش روزش بود زحماتش قابل جبران نیست هرچند امسال دستمان خالی تر بود و شرمنده تر هم شدیم. چشم هایش نگران است. شاید نگران دست های خالی من و شاید... همیشه به لب ان الله یحب المتوکلین دارد. اوایل نق می زدم که مگر می شود این غذا را خورد مگر می شود این لباس را پوشید اما این روزها مادر معجزه می کند... با این حقوق بازنشستگی با این هزینه ی درمان بابا با اجاره خانه با تقبل بخشی از هزینه ی تحصیل بچه ها می سوزد و می سازد! این روزها خنده هم گران شده هرچند مادر همیشه آن را ارزانیم می کند و سفره ی غم را نمی گشاید اما من از نگاهش غمش را می خوانم... نگران است. خسته که از دانشگاه می آیم بوی غذا می آید... هرچند ساده تر شده اما خوش طعم تر است. طعم پابرهنگی می دهد طعم فقر و استضعاف ... روغن هم پر کشید مثل مرغ اسم تخم مرغ را نیار که قیمتش هم مثل نامش است! گوشت هم که چند ماه است چهره در کشیده و رخ نمی نماید. برنج که حرفش را نزن. باز هم به غیرت سیب زمینی که نمی گذارد گرسنه بخوابیم... اما خدا را شکر در خانه ی ما رونق اگر نیست صفا هست. پدرم می گوید ما برای شکم نجنگیدیم برای آرمان رفتیم... راست می گوید... پایش را برای شکم نداده است... یکی از آرمانهایش عدالت بود! نمی دانم چرا ناخودآگاه به یاد آقا زاده ها و رانت خوار ها افتادم؟ بگذریم از پدر می گفتم. این روزها بد جور نورانی شده! همه اش روزه می گیرد... خودم دیدم در نماز شب هایش بین ضجه هایش سید علی را دعا می کند.  پدر می گوید درست می شود! پدرم هیچ وقت دروغ نمی گوید. می گوید با این یکی پایم هم حریفشانم اگر سید علی اذن دهد! با رفقایش خیریه راه انداخته! بعضی شب ها سوار وانت همسنگرش می شود و می رود کمی آن سو تر... کیسه برنج و روغن توزیع می کند! رفقایش به طعنه می گویند: کوری عصاکش کور دگر شود! اما پدر می گوید: اگر بنا باشد یک درصدی ها برای فشار بر امت و سید علی ملت را  به گرسنگی و فقر  بکشانند بگذار تمام چراغ های خانه ام نذر مسجد شود. ما برای آرمان جان دادیم نان که چیزی نیست

/ 0 نظر / 21 بازدید