من خواب دیدم، کربلا، ناموس، بردند

ساعت حدود سه بامداده... بعد از مدتها یه غزل... تقدیم به حضرت زهرا... در شبی پر از دود و انفجار

ای شیعیان زنهار وصدافسوس بردند

در روز روشن حرمتِ قاموس بردند

کر شد تمام گوش های اشعری ها

 با بربط و نتنبور و سنج و کوس بردند

گم گشته راه عاشقی در عصر غیبت

واویلتا از قلبتان فانوس بردند

ساپورت پوشان در خیابان، رقص باله

در فیس بوک، این امت سالوس بردند

 بنشسته ای و بُرد، بردی؟ با ظرافت؟

این دزدها، از سَن پتر، ناقوس بردند

برخیز بنگر نهروان در پیش راه است

این خودنمایان، دولتِ طاووس بردند

با گوش کر منگر به نطق جان کری ها

زنهار و بین،این گله ی جاسوس بردند

آتش به زهرا می زند میخ و در و دود

دخت علی را در دلِ کابوس بردند

سنی ندارد مادرم؛ بار عسل داشت

اندازه ی یک دوره ی ساروس، بردند

در عهد کوفه، دیده بودم بی وفایی

دشت مغیلان قلبشان، پابوس بردند

شرمنده ی لبهای عباس حسینم

من خواب دیدم، کربلا، ناموس، بردند

میرمهدی اسدی

/ 0 نظر / 28 بازدید