شبیه خداحافظی...

همین چند روز پیش بود...

خبر شهادت مربی و فرمانده گردانمان را شنیدم. باور کردنی نبود. دارد آمار شهدایی که قبل از شهادت دیدمشان زیاد می شود. بارها گفتم و گفته ایم که یا لیتنا کنا معک، یا حسین شهید. آی شهدا کاش با شما بودیم و...

راستش این بار بر خلاف همیشه نوشتن برایم سخت است. یک عمر یا لیتنا بگویی و چون مبتلا شدی و نامت را خواندند و گفتند بسم الله راه باز است؛ فرار کنی ...

به یاد آزمایش شوک آب سرد میمون ها افتادم. دیدم من هم مثل میمون ها نمی دانم چرا از نردبان و موز ها فرار می کنم. مگر نه این که اللهم الرزقنا شهادت فی سبیلک یا الله، را زمزمه می کردم و اشک میریختم. براستی این ها ادا بود یا دعا؟ بارها گفتم که تقیه برای حفظ اسلام است نه برای حفظ جان، اما آیا در عمل حاضر هستیم جانمان را برای اسلام بدهیم یا...

وقت معامله که رسید گفتم خدایا من... مادرم... شغلم... آینده ام... یادم رفت که این ها زمانی معنا پیدا می کند که در خدمت هدف باشد و شهادت سریع ترین مسیر به سمت اهداف است. و مگر شهدا این دغدغه ها را نمی توانستند داشته باشند؟!

خدایا مرا ببخش بابت این سه ماه. ای کاش به معرکه ی عاشورا برسم و مثل توابین جا نمانم.

اما بعد

در این چند وقت انسان هایی را دیدم که لایق ترحمند نه انتقام. همان ها که به جای اینکه در محفل انس وان یکاد بخوانند و در فراز کنند، فاتحه می خوانند؛ زیرآب می زنند و ترفیع می گیرند. نفرین بر شکم های برجسته شده از حرام.

اگر خداوند توفیق شهادت داد؛ همه بدانند که نسخه ی اورجینال خاطرات حقیر نزد کسی ست که تا این آخری ها عکسش همراهم بود؛ البته میزان حال فعلی اوست.

حقیر از گرگ های در لباس میش، و سکولارهای مخفی در زیر ریش، خیری ندیدم...

چون تو با منی ملالی نیست...

پ ن:

از برگزاری مراسم با پول بیت المال، چاپ بنر و... پرهیز شود.

گرگ ها حق شرکت در مراسم را ندارند.

/ 0 نظر / 38 بازدید