دست...دست

دست... دست... یک دست صدا ندارد. این را دخترت می داند وقتی در مراسم فارغ التحصیلی اش از دانشگاه برایش دست نزدی. در روزی که همه با دست نشانش می دادند و می گفتند:«سهمیه ای»

دست...دست با یک دست نمی توان ویلچر را حرکت داد. این را همسرت می داند؛ هر وقت و هرجا می خواهی بروی او پشت سرت ایستاده است.

دست... دست... با یک دست می توان مو را شانه کرد. به شرطی که آینه داشته باشی. به شرطی که ببینی.

چشم... چشم این را همه می دانند... همه ی آن هایی که یک عمر نتوانستی آن ها را ببینی. حتی آن هایی که نادیده ات گرفتند. سی سال است حتی سقف اتاقت را هم ندیده ای...

دست... دست؛ دست هایی که تفنگ گرفت و جنگید و از ناموس دفاع کرد؛ رستم دستان رفت . با یک دست اسلحه. با پای خودش رفت ولی با پای خودش برنگشت. جهاد اصغر کرد؛ برای جهاد اکبر خاطرخواهش شدند و نگهش داشتند.

دست، پا، چشم، سنگینی نفس. امروز راه می روم با پاهایم. می نویسم با دست هایم. و زیبایی وجود تو را با چشمانم به نظاره نشسته ام.من هر نفسی که می کشم مدیون خس خس سینه ی توام رفیق

شرمنده...

میرمهدی اسدی

/ 0 نظر / 26 بازدید