چند شعر عاشورایی

ای نهر تو شاید که سبو را بردی

دستان وفادارِ عمو را بردی

عباس به زیر سمّ اسبان می گفت:

ای مشک بدان تو آبرو را بردی

*******************

هیهات که قرآنِ خدا می سوزد

سجاد به هنگام دعا می سوزد

تیری به گلوی کوچک اصغر خورد

عباس بیا که خیمه ها می سوزد

******************

مادر من از این کوچه ی غم می ترسم

از سیلیِ یارانِ ستم می ترسم

گفتی که میان کوچه ها سیلی خورد

من مادریم، زد قدّ خم می ترسم

میر مهدی اسدی

این قصه ای زجان است

ماه خدا زمان است

ای هیئت ابالفضل

کرب و بلا مکان است

در گوشه ی خرابه

 هنگامه ی اذان است

آید صدای دختر

برگوش او نشان است

او دختری سه ساله

درکودکی خزان است

کودک رمق ندارد

این آخرین توان است

در مجلسی پر از غم

تشت طلا روان است

یک مست رذل فاجر

بر مسند کیان است

ساقی شراب ریزد

خوی سگی میان است

دخت نبی اسیر است

زنباره در امان است

زینب خطابه می خواند

زیباتر از جنان است

برچشم عاشقان لیک

این آخر جهان است

جان داد هرکه بشنید

این چوب خیزران است

میرمهدی اسدی

التماس دعا

عبد خدا و غلامِ حسین میرمهدی اسدی

 

 

/ 1 نظر / 26 بازدید