آن مرد در ولنجک ویلا دارد؛ بابا نان ندارد...

قلم قرض می کنم و کاغذ اجاره.می خواهم از درد بنویسم.از روی زرد بنویسم.مرده یا زنده بنویسم از مرد شرمنده بنویسم.از دوری یار بنویسم از زردی بهار بنویسم و خلاصه از درد دل مرد ندار بنویسم. گل فروشی که نرگس را حراج کرده بود؛بلکه وقتی آخر شب به خانه اش می رسد پسرش بیدار باشد و کمی وقت دیدار باشد. اما نه! پسر از گرسنگی خواب رفته است! دیگر یارانه هم مددی نمی کند.بابا نان ندارد. به او وعده ی سر خرمن و بهار را داده اند.تا شاید روزی وقتی، اگر گل فروشی را خدایی ناکرده ماشین زیر کرد.هزینه ی درمانش رایگان باشد. و لابد باید برای این شرمندگی متشکر باشد!گل فروش هم کم از لبو فروش و راننده تاکسی ندارد.ابعضی او را فقط سیاهی لشکر می بینند. و او خود را حماسه ساز. بالای دیوار اتاقش زیر عکس سید علی ، این آیه را نوشته است «ان اکرمکم عندالله اتقاکم»

میرمهدی اسدی

/ 1 نظر / 30 بازدید