عمو ناموست چند؟!

شبیه همه چیز هست؛ غیر از دانشگاه؛ تا از نزدیک نبینی؛ در خیالت افسانه ای قرون وسطایی یا متعلق به دوران جاهلیت بیاید، که حاصل تخدیر ذهن مشوش نویسنده باشد؛ از پارتی های هر روزه در باغ های اطرافش که بگذریم؛ از تولیدِ محتوایِ سکولار و عارق های روشن فکری، که حاصل نشخوارِ کتاب های فرویدِ بیمارِجنسی ست نمی شود گذشت. از نبودنِ کتابخانه و سالن مطالعه و سالن ورزشی که بگذری؛ از سفره خانه هایی که در هاله های دود قلیانِ یکی من یکی تو، ناموس خانواده های شیرازی را به جای معراج به تاراج می روند؛ نمی شود گذشت. برای دین غربتِ گفتمان 250000 شهیدی؛ دیدن حرم شهدای گمنامش کافی ست. به جبهه ی جنگ نابرابری می ماند که عده ای بِرنو به دست می خواهند به مصافِ دشمنِ تا دندان مسلح بروند و هزاران رزمنده ای که فقط تا خط مقدمِ نماز جمعه به تکلیف عمل می کنند؛ بیرون ایستاده اند و می گویند لِنگش کن! ما حالِ جنگیدن نداریم؛ از شما حمایتِ معنوی می کنیم!

چمران کجاست؟ می خواهم تشکیل ستادِ جنگ هایِ نامنظم دهم. ظاهرا جمهوریتِ خمینی بیش از سرباز چریک می خواهد. از چمران یک سالگرد مانده و یک بلوار؛ یک روز جمعه در همین بلوار. ورزش صبحگاهی با طعم چشم چرانی. بعد از آن نوبت ادای تکلیف، به مکتبِ مقدسِ قلیونیسم است. جای نجفی رییسِ بافرهنگِ سابق دولتِ فخیمه با خواهر و مادرش خالی ست. و شاید هم دختر وعمه ی گرامیش! بساط پهن است؛ چار تا پک هم شما بزنید. کی به کیست؟ اوضاع قمر در عقرب است؛ دخترِ ننه قمر با پسری که نماد کژدم به گردن آویخته لاو می ترکاند. دست در دست او در همین چمران؛ نزدیک همین ساختمانی که با تنهایی و تعطیلی انس گرفته است... شاید هم پشت همین ساختمان. نمی دانم شاید دیوار نویسی های منازل مبله را نمی بیند؛ شاید هم وسعش نمی رسد! روزنامه ها پر است از آگهی استخدام منشی خانم!

من پسر بچه ای را دیدم که با خرسِ گنده اش آمده بود توی خیابان؛ شکمِ خرس را که فشار می داد؛ می گفت:love you داشت به دختری که موهای باربیِ لنگ درازش را می بست؛ چشمک می زد. نونهالی را دیدم که که نشسته بود پشت فرمانِ اتوبوسِ پدرش و بوق می زد! اتوبوس به ظرافت پسر بچه نمی آمد؛ همان طوری که بعضی از مسئولیت ها به مسئولینِ «ظریف» نمی آید! من پلیس بزرگراه را دیدم که داشت پرایدی را جریمه می کرد که بین خط کشی های مسئولین لایی می کشید. مسئولینی که به طور هماهنگ دعواهای درون جلساتشان را به زورآزمایی شهری با پول بیت المال بدل کرده اند؛ یک روز کارشناسانه خیابان ها راشبیهِ باغ وحش، قفس کشی می کنند و یک روز قفس را برمی چینند! سیمای استانمان هم که قربانش بروم حتی یک برنامه ی سیاسی ندارد؛ انگار نه انگار یکی از سیاسی ترین شهرهای کشور شیراز است؛ گویا سکولار است هنوز! دارد فکر می کند چگونه محوریت شاهچراغ را در راهپیمایی 22 بهمن از بین ببرد! عرض لطفعلی خان زند کم است؛ خب چرا کریم خان نباشد. آخر فلکه ی گاز نماد شیراز است؛ کسی نیست بپرسد ارگ کریم خان نماد تر است یا فلکه گاز! خلاصه سیمایی که با همه جا بسته می خواهد راهپیمایی را بکند سیزده بدر در پارک آزادی! ثانیه ای پول می گیرد! یک روز از مزایای خط ویژه تصنیف ها می سراید و روزِ دیگر که می بیند هوا پس است؛ تکفیرش می کند. مثل آن ملیجکی که وقتی پادشاه مزه ی بادمجان را پسندید در مدح بادمجان گفت و وقتی پادشاه از بادمجان رودل کرد در مذمت آن نقل ها آورد و آخرش هم گفت: (من نوکرِ پادشاهم نه بادمجان!) آن وقتی که سیما پول داشت انتظاری از او نبود چه رسد به الان که سیمای ملی هم محتاجِ نان شب شده و به اسم حمایت از تولید ملی لاتاری راه انداخته و هرشب مردم را به مفت خوری و یک شبه ره صد ساله رفتن و آرزوهای دور و دراز با قرعه کشی های برنج و رب و سس و... دعوت می کند و با آهنگ های نیناش ناش و حرکات موزون؛ هر کوفت و زهرماری را تبلیغ می کند. چیزی شبیه به سبکِ زندگی غربی. بگذریم شاید اینجا بلا صاحب است که هریک از مسئولین؛ به طریقی بیت المال را حرام می کنند و ککشان هم نمی گزد. مسئولین زوج و فرد در ترافیک یا بدون آن. با طرح های مشعشان می روند نماز جمعه! کارویژه ی برخی شان، بیت المال حرام کنی ست فقط! تا بگویی فرهنگ؛ می گویند بروشور، همایش، بنر، فرهنگ سرا، تئاتر، سینما و... چه بگویی یک ماهِ دیگر برنامه تان چیست چه بگویی 100 سال و یک ماه دیگر اگر زنده باشی و مسئول، برنامه ات چیست؛ همین ها را می گوید.

شاید ساکن قم آباد باشند؛ شاید هم معالی آباد؛ که اگر معالی آباد باشند برای رفتن به نماز جمعه چمران را می بینند؛ البته بعضی مسئولین عادت به رفتن مسیر های انحرافی دارند؛ از معلم هم بروند؛ پارکِ معلم کم شاهکاری نیست و ایضا پارکِ قوری! کافی ست بخواهی برای خوردنِ «لبو» از «تاکسی» پیاده شوی{ به خدا حرفِ سیاسی نمی زنم گزاره هایم همه اش دینی ست چه کنم که اسلام همه اش سیاست است} من پیاده شدم. دختری را دیدم؛ می شناختمش! پدرش داشت از او عکس می گرفت تا به 400 عکسی که در فیس بوک و اینستاگرامش دارد اضافه کند. عکس هایی تا فیها خالدونِ برهنگی! پرسیدم؛ عمو عکس دخترت را برایم بلوتوث می کنی؟! نفهمیدم چرا یقه ام را چسبید! فقط می خواستم لَختی زود تر از سایرین، عکس را ببینم! آن هم با اجازه ی پدرش نه بی اذن او و در فضای مجازی. نمی دانم این طوری که جوش آورد و می خواست بزند زیر گوشم؛ جرأت داشت به دخترش چیزی بگوید یا نه؟! کمی آن طرف تر، دیدم ویچتِ دخترش روشن است برایم :x فرستاد. نمی دانم حالا کسی جرأت داشت از آن بابا بپرسد؛ عمو ناموست چند؟!

میرمهدی اسدی

/ 2 نظر / 24 بازدید
دعادست

خسته نباشی کاکو.. خیلی از خوندن مطلبت حظ بردم و تعجب کردم از اینکه قسم خوردی حرف سیاسی نمیزنی... به فرض اینکه بزنی اشکالش کجاست؟ موفق باشی

بردیا

سلام! عالی بود