کاش من هم یک بسیجی بودم

تا شرک و کفر هست، مبارزه هست. و تا مبارزه هست ما هستیم. ما سر شهر و مملکت با کسی دعوا نداریم، ما تصمیم داریم پرچم لااله الاالله را بر قلل رفیع کرامت و بزرگواری به اهتزاز درآوریم ...وایضا ما مامور به تکلیف هستیم نه نتیجه.پس توکل بر خدا.یاعلی

آهای با تو هستم ! تویی که متهمی !!!

هوا گرم است! تابستان در حال قدرت نمایی است؛ در دمای 43 درجه و ماه رمضان، نوبتِ رفتن به میدان تیرمان شد؛ همین نزدیکی شیراز خودمان! 5 کیلومتر پیاده تا میدان در زیر آفتاب رفتیم، چفیه ی خیس بر گردن انداختم تا مبادا گرمم شود، 26 تیر زدیم و برگشتیم، 5 کیلومتر پیاده، به پایین ارتفاع که رسیدیم با شلنگ آب دوش گرفتم؛ صدای تیر، بوی باروت، دمای 43 درجه... افطار به خانه رسیدم، آنقدر آب خوردم که نتوانستم غذا بخورم، تخت، خوابیدم؛ این ها خاطرات یک پسر23 ساله در سال 92 است، داشتم آرشیو عملیات های دفاع مقدس را نگاه می کردم! عملیات رمضان سال 61  گرمای 50 درجه ای شلمچه و خرمشهر و شرق بصره، ماه مبارک رمضان، به شهدای تشنه لبِ پاسگاهِ زید؛

به بچه های دور از خانوده ای فکر کردم که نه مثلِ من ژستِ نویسندگی داشتند و نه یک کامیون ادعا؛ هیچ کدامشان، زمین و زمان را برای میدانِ تیرِ سه ساعته ای که رفته بودند به هم  نمی دوختند! در رمضان های دفاع مقدس بچه های شناسایی نیمه شب راه می افتادند، در راه نمیتوانستند به طور مداوم آب بخورند؛ چرا که قمقمه ی نیمه پُر، در شب صدا می دهد و باعث لو رفتن موقعیت می شود! بعد از اذان که برمی گشتند؛ مجبور بودند دمای 50 درجه ای را در سنگرهای خاکی تحمل کنند! و بعضا مجبور به عملیات تک و پاتک می شدند و با زبان روزه، کیلومترها پیاده در آفتاب سوزانِ خوزستان، راه می رفتند و لب تشنه شهید می شدند! من از شهدایی حرف می زنم که در هنگام شب زنده داری هایشان، خاک زیر پایشان، با اشک چشمانشان گِل می شد! می شود از خاطرات شهدایی گفت که در کمین گرفتار می شدند و روزها بدون آب و غذا سر می کردند! اینها را فقط گفتم برای آنهایی که روزه نمی گیرند که مبادا تشنه شوند، شیشه ی آب باخود می برند تا هروقت و هرجا اراده کردند، تشنه نمانند، به کسانی که از سختی روزه داری در تابستان می نالند! دارم درباره ی کسانی حرف می زنم که فراموش کرده اند چه دِینی به گردن دارند و مدام به فرزندانِ شهدا انگِ سهمیه ای می زنند! سهمیه ای که از هر 100 نفرشان، یک نفر هم از آن استفاده نکرد، سهمیه که چه عرض کنم؛ کدام سهمیه؟ اصلا کدام سهمیه می تواند جای خالی پدر را پر کند؟ به خودمان بیاییم؛ در کدام کشور دنیا با اسطوره هایشان چنین برخورد می کنند؟ اسطوره هایی که شب ها با صدای توپ و خمپاره خوابیدند تا خواب تا لنگ ظهر ما، مثلِ مردمِ عراق و افغانستان، با صدای انفجار خراب نشود! زخم دل سر باز کرد، بگذار بگویم! از دست هایی می گویم که قلم شدند تا ما قلم به دست بگیریم، از لب هایی که تشنه لب به حوض کوثر رسیدند تا ما آب خوش بنوشیم و یا حسین شهید بگوییم! از نفس هایی که زیر ماسک های اکسیژن به شماره افتاده تا ما در هوای آزادی، نفس بکشیم و عطر استشمام کنیم! از چشم هایی می گویم که هیچ وقت به گناه باز نشد و در راه خدا بسته شد تا ما نور راببینیم! اگر امروز در تاکسی، مترو، اتوبوس؛ هدفون به گوش گذاشته ایم و سفر می کنیم، این شنیدن را مدیون گوش هایی هستیم که توسط کوموله و منافقین بریده شد! ما مدیون خون شهدایی هستیم که گفتند: ( خواهرم! سیاهی چادر تو از سرخی خون من با ارزش تر است! )

امّا من! من از نسلی هستم که متهم است به فراموش کردن آرمان شهدا، متهم است به زیر پاگذاشتن ارزش ها، متهم است به بی تفاوتی نسبت به خون شهدا، متهم است به خمودگی و انقلابی نبودن، متهم است به ترس از مقاومت، متهم است به هزاران خطای کرده و نکرده! من، هم نسل های خودم را قسم می دهم؛ آهای جوانی که به هزاران دلیل متهمی، تو را قسم می دهم؛ قسم به نعره ی حیدر قسم به فاتح خیبر، قسم به ناله ی مادر به هنگام سیلی خوردنِ پشت در، قسم به بدن عربا عربای علی اکبر، قسم به شهدای تاریخ بشر، قسم به اضطراب مادر، مادر فرزندِ مفقودالاثر، تو را قسم می دهم که در راه بمانی و پرچم را بر زمین نگذاری، تویی که نماز شب می خوانی و متهم به بی نمازی هستی، تویی که عاشق می شوی و متهم به خامی هستی، تویی که دردت گرفته و می خواهی جبران کنی، تویی که شاید تا دیروز بی تفاوت بودی، تویی که سینه زن حسینی، تویی که اگر هیئت هم نمی آیی غمِ کربلا دلت را می لرزاند! بدان که خدا خاطر خواهت شده و نازت را می خرد

اگر مجنون دل شوریده ای داشت                              دلِ لیلا ازاو شوریده تر بود

از خدایی می گویم که از رگ گردن هم نزدیک تر است و گاهی از او دور می شویم؛ از خدایی می گویم که این شب ها برایمان دعوت نامه فرستاده ! از خدای جمیل و رحیمی می گویم که این شب ها به هزار صفتش قسم می دهیم که بنده ی کسی جز او نیستیم؛ اقبال به ما رو کرده تا بار دیگر قرآن به سر بگیریم و حزب اللهی شویم! زنگار دل اگر پاک شود، صدای خدایی را که به هزار زبان می خواندت را می شنوی

پنجره زیباست اگر بگذارند                          چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند

من از اظهارِ نظر های دلم فهمیدم             عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند

  
نویسنده : میر مهدی اسدی ; ساعت ٥:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها :

رنک الکسا