کاش من هم یک بسیجی بودم

تا شرک و کفر هست، مبارزه هست. و تا مبارزه هست ما هستیم. ما سر شهر و مملکت با کسی دعوا نداریم، ما تصمیم داریم پرچم لااله الاالله را بر قلل رفیع کرامت و بزرگواری به اهتزاز درآوریم ...وایضا ما مامور به تکلیف هستیم نه نتیجه.پس توکل بر خدا.یاعلی

مولای من!

 

مولای من! چه قدر دلم گرفته از این قیل و قال شهر.میدانم که می دانی. هوای گرفته دارد خفه ام می کندهوایی که دمسازش هستم و سازش را دشمنان کوک کرده اند.من چگونه بسازم وقتی که سازم کوک نیست وچه بسازم وقتی که ساز و برگی مهیا نکرده ام.

مولایم ایمان دارم که خدایم به دوزخ نمی افکند، که دوزخ افکندن من شیطان ودشمنان پیامبرش را خشنود می کند و بهشتی شدنم برعکس.و درگاه او درگه نومیدی نیست

یا سیدی!یاقسیم الجنت و النّار!یا وارث ذوالفقار!یاغائب از دیدار!یا طبیب الدوّار!هنوز در این دنیای بی حیا و پرخار اندک شرمی تهِ کوله بارم پیدا می شودکه سر به زیر باشم.کاش گناهانم فراموشم می شد و فراموشت می شد و فراموشش می شد!امّادریغ که این صفت سلبیّه است!

مولای قتیل العبراتم!امروز ازخودم می پرسم،به کدامین گناه من اشک می ریزی؟

مولای اسیر الکرباتم!امروز اسیر غم کدام ذنب ابناء بشری؟

واز خودم می پرسم که چه کرده ام که بیایی؟جز آنکه گفته ام خداکند که بیایی؟

پدر رئوف امّت کمکم کن...کمک کن تا زمینه ساز شوم کمک کن تا خار نشوم و ره نبندم .کمک کن تا غصه نخورم در غم جدایی. کمک کن تا برسم به لحظه ی رهایی ،کمک کن آقا به گدایی ،کمک نما که بیایی

مولای من از خدا بخواه که حالم را خوب کند.احسن کند! و چشم هایم را از گناه بشوید و به آسمان باز کند تا قلبم آسوده پرواز کند. ومن کیستم در این دایره ی خلقت؟

امّا تو!خاطره نیستی چون فراموش نمی شوی ،شمع نیستی چون که خاموش نمی شوی،ازهمه عالم پرسیدم کس خبر نداشت،تو کیستی که در آغوش نمی شوی؟و چه غم انگیز است دل به ابر سیاه بستن و دل از رخ ماه گسستن به امید دمی چو مسیحا! به انتظار پگاه نشستن...در امتداد جاده ی تنهایی بر روی خط انتظار نشسته ام،

آقا بیا

 میرمهدی اسدی

  
نویسنده : میر مهدی اسدی ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ تیر ۱۳٩٢
تگ ها :

رنک الکسا