کاش من هم یک بسیجی بودم

تا شرک و کفر هست، مبارزه هست. و تا مبارزه هست ما هستیم. ما سر شهر و مملکت با کسی دعوا نداریم، ما تصمیم داریم پرچم لااله الاالله را بر قلل رفیع کرامت و بزرگواری به اهتزاز درآوریم ...وایضا ما مامور به تکلیف هستیم نه نتیجه.پس توکل بر خدا.یاعلی

درسوگ رفاقت

بسم الله قاسم الجبارین

رنج نامه

به نام پروردگار زیبایی خدای بی کسان خدای مظلومان خدایی که اگر عزت و آبرویی هم هست از اوست "من کان یرید العزه فللله جمیعا"

امابعد

انا لله و انا الیه راجعون

چه مصیبت عظمایی است مصیبت بی رفیقی از آن هولناک تر مصیبت نارفیقی است دچار انقلاب می شوم وقتی به فراز 59 جوشن کبیر می رسم که... یا مجیب من لا مجیب له یا شفیق من لا شفیق له یا رفیق من لارفیق له...یا انیس من لا انیس له غم دوستانی که به وقت ضرورت تو را می شناسند و بعد جواب سلامت را نمی دهند سنگین هست اما ده سال است که مکرر شده است  زخمی کهنه که هر بار به گونه ای سر بازمی کند

 سه خط می نویسم در سوگ رفاقت برای کسانی که دوستشان دارم و دوستم ندارند و آشکارا از دوستی سو استفاده می کنند حال آنکه رفاقت بی مفارقه بی نتیجه است باید هر دو رفیق بخواهند که بشود رفاقت وگرنه جاده ی یک طرفه بی انتها به بیابان هم ختم نمی شودتصمیم گرفتم در زندگی کم رنگشان کنم  غم اصلی در این بحث غم کسانی است که تا دیروز فکر می کردی برادرت هستند برایشان جان میدادی اما به بهایی اندک فروختندت یعنی جان ما این قدر کم ارزش شده به اصطلاح رفیق؟انگشت عسلی را گاز می گیری؟آیا کسی در اطراف من بوده که از ما خیری به نرسیده باشد؟آیا از من به تو شر رسیده است؟کجا فریاد بزنم این همه غربت را؟...نشسته ام کنار چاه همان چاهی که شماها کندیدعمق نامردیتان را اندازه می گیرم تشنه ام گذاشتید تشنه رفاقت غرق اشتیاق بودم مشتاق رفاقت غرق احتیاجم کردیدان قدر تشنه شدم که شدم محتاج رفاقت چرتکه بازی رابه جای رفیق بازی نشاندید بعضی ها هم که با بوی پول مست می شوید.زهی اندوه و تاسف.درد من درد بی دردی نیست در بی مردیست درد نامردیست یک جمله می گویم تا خیلی ها را به دایره اضافه کنم فقط دو نفر در کل مجموعه دوستان دانشگاهی با من رفاقت کردند و شرمنده ی انها هستم بابت حرف هایی که زدم رفیقی یا... کلاهت را قاضی کن از خیلی ها نمی گذرم...

 اما غمی که چون خار در چشم و استخوان در گلو می فشارد سنگین تر هم هست آنجا که آبرو را که به فرموده ی حضرت رسول از کعبه هم عزیز تر است میریزند و ابایی ندارند مدتی بود که برای قلم به دست گرفتن دلم می لرزیداما تصمیم گرفتم برای یک بار هم که شده باکس یا کسانی که پل بسته اند برای عبور از آبرویم اتمام حجت کنم و سکوت دو ساله را بشکنم

بنده هیچ نسبتی با هیچ رایاننامه ای(ایمیل)به غیر از

Hamima69.ir12@yahoo.com

در مجمو عه ی دانشگاه ندارم شماره ام را هرکه می خواهد بگوید تقدیم میکنم کار را به جایی نرسانید که شماره ی شما را اعلام کنم و بر طبل رسواییتان بکوبم هیچ نسبتی با صفحه های فیس بوک که با نام من و حتی با ایمیل من درست شده توسط گروه یا افرادی معلوم الحال است ندارم

 

به گلخن گر چه گل هم بشکفد گلشن نخواهد شد / رقیبم گر هنر هم دزدد از من، من نخواهد شد / به مشتی خوشه درهم کوفتن خرمن نخواهد شد / مگر با داس سیمین کشت زرین بدروی ورنه / که محرم جز شبان وادی ایمن نخواهد شد / حجابی نیست در طور تجلی لیکن اینش هست / که هر دردی شراب ناب مرد افکن نخواهد شد / برو از هفت خط نوشان پای خم می‌میپرس / چراغ جاودانست این و بی روغن نخواهد شد / به آتشگاه حافظ رونق سوز و گداز ازماست / دو صد شمعش برافروزی یکی روشن نخواهد شد / شبستانی که طوفانش دمید از رخنه و روزن / که گوهر شاهد بازار یا برزن نخواهد شد / تو کز گنجینه بیرون تاختی ترسم خرف باشی / امین باشی که هرگز مرگ بی‌شیون نخواهد شد / امید زندگی در سینه‌ها کشتن فغان دارد / عزیز من دل عاشق که از آهن نخواهد شد  /دمی چون کوره‌ی آتش چرا چون شمع نگدازم / که جز خون دل آخر نقش این دامن نخواهد شد / گل از دامن فرو ریز و چو باد از این چمن بگذر / دریغ از دوستی با وی که جز دشمن نخواهد شد /دلی کو شهریارا دشمن جان دوست‌تر دارد

نصیحتی می کنم به تو کودک جاهل چیزی که به بازی گرفته ای از کعبه عزیز تر است

ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست /عرض خود می بری و زحمت ما میداری

دست بردار دوست ندارم دستت را قطع کنم دوست ندارم ماتت کنم

اما در انتها خواهشی دارم شاید یکی از راه های تسکین الام و شفاف شدن این فضای غبار آلودهاین باشد که این رنج نامه را تعداد زیادی از دوستان و دشمنان بخوانند تا پیام به صاحب یا صاحبان اصلی آن برسدلذا هرکس امکان برایش وجود دارد در رساندن پیام مرا یاری کند کلام آخر این که تو زمونه ای که گرگ ها به لباس میش خزیده اند چوپان راستگو کلاهش پس معرکه است

 اما بگذار باشد...

گفتند خدا همیشه با ماست/ ای غم نکند خدا تو باشی

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاه

میر مهدی اسدی

3/7/1390

نیست اقلیم سخن را بهتر از من پادشا

در جهان ملک سخن راندن مسلم شد مرا


مریم بکر معانی را منم روح القدس

عالم ذکر معالی را منم، فرمان روا


شه طغان عقل را نایب منم، نعم الوکیل

نوعروس فضل را صاحب منم نعم الفتی


درع حکمت پوشم و بی‌ترس گویم القتال

خوان فکرت سازم و بی‌بخل گویم الصلا


نکتهٔ دوشیزهٔ من حرز روح است از صفت

خاطر آبستن من نور عقل است از صفا


عقد نظامان سحر از من ستاند واسطه

قلب ضرابان شعر از من پذیرد کیمیا


رشک نظم من خورد حسان ثابت را جگر

دست نثر من زند سحبان وائل را قفا


هر کجا نعلی بیندازد براق طبع من

آسمان زان تیغ بران سازد از بهر قضا


بر سر همت بلا فخر از ازل دارم کلاه

بر تن عزلت بلا بغی از ابد دارم قبا


من ز من چو سایه و آیات من گرد زمین

آفتاب آسا رود منزل به منزل جا به جا


این از آن پرسان که آخر نام این فرزانه چیست؟

وان بدین گویان که آخر جای این ساحر کجا؟


پیش کار حرص را بر من نبینی دست رس

تا شهنشاه قناعت شد مرا فرمان روا


ترش و شیرین است مدح و قدح من تا اهل عصر

از عنب می‌پخته سازند و ز حصرم توتیا


هم امارت هم زبان دارم کلید گنج عرش

وین دو دعوی را دلیل است از حدیث مصطفا


من قرین گنج و اینان خاک بیزان هوس

من چراغ عقل و آنها روز کوران هوا


دشمنند این عقل و فطنت را حریفان حسد

منکرند این سحر و معجز را رفیقان ریا


حسن یوسف را حسد بردند مشتی ناسپاس

قول احمد را خطا خواندند جمعی ناسزا


من همی در هند معنی راست هم چون آدمم

وین خران در چین صورت کوژ چون مردم گیا


چون میان کاسهٔ ارزیز دلشان بی‌فروغ

چون دهان کوزهٔ سیماب کفشان بی‌عطا


من عزیزم مصر حکمت را و این نامحرمان

غر زنان برزنند و غرچگان روستا


گر مرا دشمن شدند این قوم معذورند از آنک

من سهیلم کآمدم بر موت اولادالزنا


جرعه نوش ساغر فکر منند از تشنگی

ریزه خوار سفرهٔ راز منند از ناشتا


مغزشان در سر بیاشوبم که پیلند از صفت

پوستشان از سر برون آرم که مارند از لقا


لشکر عادند و کلک من چو صرصر در صریر

نسل یاجوجند و نطق من چو صور اندر صدا


خویشتن هم جنس خاقانی شمارند از سخن

پارگین را ابر نیسانی شناسند از سخا


نی همه یک رنگ دارد در نیستان‌ها ولیک

از یکی نی قند خیزد وز دگر نی، بوریا


دانم از اهل سخن هرکه این فصاحت بشنود

هم بسوزد مغز و هم سودا پزد بی‌منتها


گوید این خاقانی دریا مثابت خود منم

خوانمش خاقانی اما از میان افتاده قا

 

 

  
نویسنده : میر مهدی اسدی ; ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :

رنک الکسا