کاش من هم یک بسیجی بودم

تا شرک و کفر هست، مبارزه هست. و تا مبارزه هست ما هستیم. ما سر شهر و مملکت با کسی دعوا نداریم، ما تصمیم داریم پرچم لااله الاالله را بر قلل رفیع کرامت و بزرگواری به اهتزاز درآوریم ...وایضا ما مامور به تکلیف هستیم نه نتیجه.پس توکل بر خدا.یاعلی

مادری که چشاش مشکی بود

این شعر رو با تمام وجودم تقدیم می کنم به خانواده ی 250000 شهید انقلاب اسلامی، جانبازان و آزادگان؛ به امید انقلاب اسلامی:

بیت اول موافقم با تو

بیت دوم که حرف ما هم بود

این همه ریش و پشم های سکولار

من منافقم این وسط یا تو؟

غیرت تختی رو که یغما برد

اون یگانه سواره ی دجال

گل به روی جمال اصلش نیست

ذات اون تقلبی، شیردال

توی خط یه خط شکن دیدم

یک دلاور که مونده از گردان

خطی ملت و مصلی بود

حاجی رو دیدم تو یک پیکان

پشت پیکان گوجه ایش دیدم

یاحسین رو نوشته نستعلیق

بی هوا  یادِ پارتی افتادم

مانتوی بنفش و دود و جیغ

توی تاکسیش یه قاچ لبو دیدم

فکر کنم حاجی پوپولیسته

انگ های سریع فن سالار

زوج و فرده که حاجی می ایسته

روی پشت بوم حاج مشدی

یه چیزایی نظیر بشقابه

من خودم یواشکی دیدم

همسایه اسیر بشقابه

پشتِ لامبورگینیِ اون دیدم

نون حاجی به نرخ امروزه

محفل انس داره پنج شنبه

روزهای دوشنبه هم روزه

بچه هاشون فرنگی سر تا پا

حاج آقا هنوز توی چُرته

موی داداش بزرگه سیخ، سیخه

پای دختر کوچیکه ساپورته

یک منافق چادر به سر کرده

گربه رقصون شده تو این دعوا

ذبح ارزش به پای رقاصه

بوف کوری می خونه از کافکا

بچه ی جنوب و راه آهن

یک خیابونه رو به خوشبختی

انقلاب و سه راه جمهوری

یک جهان است و پهلوان تختی

توی برج الهیه دیدم

سفره ی حاجیمون شده رنگین

روی ویلچر نشسته یک جانباز

خرج خونه، اجاره ها سنگین

خاطراتش پر از تنش بودن!

ازجماران و از خمین می گفت

گفت سید علی چه مظلومه

زیر کپسول، حسین حسین می گفت

دستِ اون بوی علقمه می داد

حاج علیمون نرفته بود مکه

کل سهمش زیارت مشهد

کربلایی علی بود و فکه

ناله های بابا جگر سوزه

روی اون زده سس خردل

دخترش اون وسط، می زد گوشه

راه بابا داره می شه منحل

حاجیمون مثل شمع آب می شد

شونه ی حاج علی چه می لرزید

هی می گفت که بچه ها تشنه اند

اشک اون یه دنیا می ارزید

ساز سازش دل حاجی خون کرد

هی می گه بچه ها دارن می رن

با تو ام توکه ظریف کاری

پهلوونای ما نمی میرن

چفیه ی حاجی هنوز خیسه

خیسِ خونِ برادرِ بی سر

دست اون بوی کربلا می ده

چشمشم بوی آتیش خیبر

می گه جنگ اراده ها حتمی ست

می گه دشمن پر از قپی، باده

فکر خام اوباما رو خونده

حاجیمون، نشسته، ایستاده

اشک مادر شهیدی رو دیدم

اون طرف نشسته بود؛ مضطر

اون خبر نداره آلاله ش

سالمه، یا شده  پرپر؟

توی طاقچه عکسشو نشون می ده

کل مایملکش دوتا قابه

این وسط، یاد مصطفی کردم

دشمنو گرفت با آفتابه

یک پلاک آورد از اون یکی بچه اش

قلب ما رو با خودش می برد

آّب اروند که بوی خون می داد

رفت و خاکِ شلمچه رو آورد

سرو و چشمه داده و گرفته، خاک

کل دنیا تو دستِ مادر هست

استخون و پلاک فرزندش

آرزوی پدر که رفت از دست!

مادری چشاش مشکی بود

پشت در زل زد و یه بند بارید

مردمی که همیشه پر درده

چون گرفته، آبِ مروارید

میرمهدی اسدی

  
نویسنده : میر مهدی اسدی ; ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ دی ۱۳٩٢

رنک الکسا