کاش من هم یک بسیجی بودم

تا شرک و کفر هست، مبارزه هست. و تا مبارزه هست ما هستیم. ما سر شهر و مملکت با کسی دعوا نداریم، ما تصمیم داریم پرچم لااله الاالله را بر قلل رفیع کرامت و بزرگواری به اهتزاز درآوریم ...وایضا ما مامور به تکلیف هستیم نه نتیجه.پس توکل بر خدا.یاعلی

تا کی مریم فروشی؟! به داد مردم برسید!

هوا امسال خیلی سرد است؛ این را ازلابه لای پچِ پچِ  بچه های مریم فروش فهمیدم! پسرکی با دستمال یزدی! شیشه پاک می کرد؛ یک پانصدی گرفت، دو تا فحش ناموسی! پسرک سرخ شده بود؛ غرورش زیر چرخِ ماشین وارداتی له شد! با کفش هایی پاره! با پاهایی برهنه! پسرک یخ زد! از سردیِ صدای دوره گرد پیر که می گفت حراجش کردم! 6 تا 800 تومان! تنهای تنهای تنها بود! سردی هوا را فهمیدم! با آمدنش امید در دلهای خیلی زنده شد. خیلی ها که از گرانیها ذِلّه شده بودند و عُلقه ای به چپ و راست نداشتند و از این مسخره بازیها چیزی نمی فهمیدند، گفتند بگیر که خودش است! با آن ردای رسول الله که بر دوشش انداخته بود، با طمأنینه ی خاصی از افراط و تفریط ها گفت و کلیدِ حل مسایل را به مردم نشان داد. گفت: شام تار است؛ سحر می کنم؛ غصه ایام به در می کنم! زیر و زِبَر، ذوق و هنر می کنم! و خلاصه؛ صد روزه شق القمر می کنم! اما نمی دانم چرا نکرد!؟ گفت من سرهنگ نیستم و برای وصل کردن آمدم. گفت در دنیا منزوی شده ایم و مردم از تحریم ها خسته اند! گفت قرار نیست پاییز برگ ریزِ دورانِ اصلاحات و سپس اصولگرایی را تکرار کنم. در پیشگاه مردم گفت: تعلیق نکردیم، تاریخ را تحریف کرده اند! خلاصه گفت و گفت و گفت ...

هر چه بود گذشت؛ جانم به قربانش آمد! اما چگونه؟ آیا آن مرد با نان آمد؟؟!! آن دشمنِ سرهنگ ها به اسم نان آمد!! آن شمال شهر نشین آمد! آن کِرسیدا سوار با جمعی از بازنشستگان آسایشگاه کهریزک آمد! آن قانون دان با فتنه گران آمد! آن هاشمی دوست با کرد زنگنه به جنگ مافیای نفت آمد!!!!!! آن اقتصاد دانِ حامیِ طبقه ی مستضعفین با طرحهای ویژه ی مسکن روستایی و اشتغال زایی و مسکن جوانان و وامهای کم بهره ی کار آفرینی آمد!!! آن یار و یاورِ رهبری به امید ضربه فنی (کردن یا شدن؟!)ِ اَشتون و اوباما آمد! آن یارِ قدیمیِ امام(ره) به پشتوانه بیت امام (ره) و نعیمه اِشراقی آمد؛ با حذف مرگ بر آمریکا و خنده بر بیوه ی شهدا... آمدی جانم به قربانت؟!... همه بود آرزویم که ببینم از تو رویی!!!     

صد روز گذشت!... تو پرانتز عرض کنم صدها روز دیگر هم خواهد گذشت!... شاید لازم است حاج حسن دوباره فیلم های تبلیغاتیِ خود را مروری کند. شاید خواب است! اما نه... چند دقیقه پیش با ظریف کاری داشت به تماس اوباما پاسخ می داد! شاید در مورد هلوکاست دارد مطالعه می کند! شاید هم دارد ابوموسی را متر می کند!  به هر حال هر که می تواند صدایش کند. گویید جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه؟!... هرکه،  هر چه، گفت؛ می گوید من مانده ام و ویرانه هایِ حمله ی مغول!!! اما یکی نیست به او بگوید ما چه کنیم که 34 سال از انقلاب گذشته اما هنوز خوی کاخ نشینی از رفتار و گفتار سیاستمداران مان رخت برنبسته! از کرامات شیخ ما چه عجب؛  پنجه بگشاد و گفت وجب!!! نمی دانم شیخمان ریش نجنباند؛ یا حکایت های قبلی کماکان باقی ست! حاج حسن! گفتی در قفل آب و شکر ریخته اند! این را ما هم می دانستیم! حتی بسیار بیشتر هم می دانستیم؛ می دانستیم که چه کسی قفل زد! انحصار بانکی در اختیار کیست!؟ بازار پسته را کدام آقازاده مدیریت می کند! بازار طلا و سکه و ارز از چه کسی خط می گیرد! ما به شیخِ حقوق دانمان اعتمادکردیم تا حرف های حقوقی بزند! تا حقوقمان را از 1 درصدی ها بستاند! با پشتوانه ی رای بیش از 50درصدی!! با پشتیبانی مردم انقلابی؛ می خواستیم شیخمان برود به مصاف زور و زر و تزویر و لابی!

شیخمان به عنوان رییس جمهور ایران شاید دیگر همان شیخ سابق نباشد! امیدوارم شیخ به اعتماد ها و مردم سالاری ها اعتماد نکند؛ چرا که می ترسم این جماعتِ کذاب؛ سخنرانی انجام نشده اش را تحلیل کنند! جماعتِ فتنه گری که هنوز هم از ملت طلبکارند که چرا مردم آنها را به گوش چپِ الاغِ لنگِ گلابتون حساب نکردند! جماعت افساد طلب! جماعت 1 درصدی!

 اما حاج حسنِ عزیزم... باور کن من مثل آن خائنینی نیستم که ایستاده اند و می خواهند تلافیِ سیاه نمایی علیه بت بزرگشان را سَرَت در بیاورند؛ از آنهایی نیستم که گران شدنِ گوشت و مرغ و لبنیات را هر روز به رخت بکشند! همان هایی که هر روز، درس محمود کوبی با سس اضافه پاس می کردند! مثل آن احمق هایی هم نیستم که نشسته اند و دعا می کنند تا ناکام بمانی و شکست بخوری که این بنده روسیاه نشسته و ایستاده دعایت می کنم تا موفق شوی که در شرایط کنونی موفقیت تو موفقیتِ نظام است. پس از 34 سال اگر تو هم نتوانی برخی مسایل را حل کنی؛ پس چه کسی می تواند!؟ هر چند تهِ دلم چیز دیگری می گوید اما شاید نفس امّاره باشد، بی خیالش!

اما اِی جماعتِ حیران، به این فرش هایِ آمریکاهایی که با خون 100000000 سرخ پوست آمریکایی و چند میلیون ژاپنی، ویتنامی، عراقی، افغانستانی و...  قرمز شده است؛ دل نبندید، در مذاکره ی بعدی چیزی برای چانه زنی نداریم! شیخ می ترسم که 4 سال دیگر بازهم بنویسی در کتاب خاطراتت که اگر نگوییم هیچ تقریبا هیچ ما به ازایی دریافت نکرده ایم از مذاکره! دُر دادیم، خروس قندی گرفتیم! به این کمپین های حمایت از روحانی به دیده ی تردید نگاه کنید، به حمایت هایِ بی دریغ خاتمی و هاشمی و اصلاح طلبان به چشم وحدت ننگرید، به این سوت و کف ها، متعجبانه بنگرید که بزودی این زنده بادها همگی به مرده باد تبدیل خواهد شد!!! ما نمی خواهیم حاج حسنِ 18 میلیونیمان تنهاترین  شود! با این مدیریت داخلی که مردم بزودی امیدشان تبدیل به یأس خواهد شد؛ این عشاق سینه چاکش نیز بزودی گذر از روحانی را کلید خواهند زد همانطور که از خاتمی هم گذر کردند. شعار روزهای آخرِ دولت خاتمی توسط این جماعت سوت و کف زن یادتان هست؟ «خاتمی تو به ما پشت کردی!» بزودی نیز حاج حسن در بزنگاه سختی قرار خواهد گرفت؛ انتخابی سخت میان: «انقلاب، آرمانها، ارزشها، مقاومت، تسخیرِ قلوب متعهدین و اطاعت امرِ ولی» یا «سازش، خیانت به خون شهدا، کوتاه آمدن از آرمانها، ایستادن مقابل امر ولی و ادامه ی سوت و کف ها و زنده بادهای این جماعت پرچم»!!!!!

به هر حال نشسته ایم و نظاره می کنیم چگونه هاشمی اسماعیلش را به قربانگاه خواهد فرستاد. برایش دعا می کنیم تا نصایحِ تنها حامی اش در روزهای سخت را به گوش جان بخرد و به امر ولی سر بنهد. ان شاء الله            

 

  
نویسنده : میر مهدی اسدی ; ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٢
تگ ها :

رنک الکسا