کاش من هم یک بسیجی بودم

تا شرک و کفر هست، مبارزه هست. و تا مبارزه هست ما هستیم. ما سر شهر و مملکت با کسی دعوا نداریم، ما تصمیم داریم پرچم لااله الاالله را بر قلل رفیع کرامت و بزرگواری به اهتزاز درآوریم ...وایضا ما مامور به تکلیف هستیم نه نتیجه.پس توکل بر خدا.یاعلی

قلب پردیس کجاست؟

اوایل مهر بود! درست 3 سال پیش... در دانشگاه زمزمه ای پیچیده بود که روز به روز قوی تر می شد! قرار است برای دانشگاه مهمان بیاید... خبر دهان به دهان گشت تا اینکه اعلام رسمی شد: 11 مهر ماه و یک روز پیش از شهادت امام جعفر صادق «علیه السلام»، مسافران کربلا به پردیس می رسند! بچه ها مشغول به کار شدند! ستاد استقبال راه افتاد؛ بنر ها و پرچم ها افراشته شدند! همه چیز خود جوش بود! شهر خبردار شد! طوفانی در راه بود. آن وقت ها پورتال دانشگاه فضایی شبیه به چت روم داشت به نام «بُردِ آزاد» ! عده ی قلیلی می گفتند دانشگاه را قبرستان نکنید! بچه ها دست به کار شدند و با استدلال های قویِ خود، اقلیت مخالف را قانع کردند! دانشگاه تازه بازگشایی شده بود و گروه استقبال نگرانِ عدم استقبال دانشجویان بود؛ دانشجو های ستاد استقبال آن روز که تعداد کمی از آنها هنوز دانشجوی دانشگاهند؛ مشغول به کار شدند و و دانشگاه را مهیای استقبال کردند! همه چیز آماده بود؛ به دانشگاه که رسیدم از دیدن جمعیت بهت زده شدم! گروه سِنج و دمام به استقبال آمده بود! بادِ کم رمقِ پاییزی، بوی اسفند را در فضا پراکنده بود! مراسم با سخنرانی آغاز شد! لحظه به لحظه بر جمعیت حاضر اضافه می شد! بالاخره لحظه ی موعود فرارسید. با صدای صلوات سیل جمعیت به سمت درب ورودی پردیس روانه شد! مهمان ها رسیده بودند! تابوت ها بر روی دریای خروشان جمعیتِ چند هزار نفری روان بود یک شهید از سمت راست بر روی دوش برادران قرار گرفت و آن یکی را خواهران آوردند! عکس های امام خامنه ای، سربند های یا زهرا و یا حسین و رقص پرچم ها در باد خودنمایی می کرد! فشار جمعیت بسیار زیاد بود و تنفس را برای حمل کنندگان تابوت مشکل کرده بود به هر روی تابوت ها پس از عبور از خیابان به رو به روی دانشکده کشاورزی رسیدند! هزاران دانشجوی بی قرار خود را آماده ی اقامه ی نماز بر پیکر های مطهر شهدا می کردند! با صدای الله اکبر، جمعیت خروشان یکباره آرام گرفت و فقط صدای ضعیف هق هق به گوش می رسید! نماز که تمام شد؛ دوباره دریای جمعیت به تکاپو افتاد و این بار خروشان تر از دفعه ی قبل شهدا را به سمت میعادگاه حرکت داد! پس از استقرار شهدا در جایگاه و سخنرانی، مراسم خاکسپاری آغاز شد. درب تابوت ها باز شد. دلاوران وطن و شهدای اسلام، به خانه برگشتند. پس از سالها ی بسیار، زیر آفتاب جانسوز ماندن، پس از تشنگیِ قبل از شهادت و اقتدا به امامشان حسین، از جوانان رشید دیروز، استخوان برگشته بود. عده ای شهدا را به یاد سپردند و عده ای به خاک. حالا از آن روزها، 4 سال می گذرد؛ مسئولان رفتند و آمدند؛ همان ها که دیروز برای مصاحبه با صداو سیما سر و دست می شکستند و لابی می کردند و در مصاحبه ها وعده ی ساخت 40 روزه ی حرم شهدا می دادند؛ آب ها که از آسیاب افتاد؛ دیگر به هیچ کسی پاسخ ندادند. سالها می گذرد؛ روزی برگزاری دعای عرفه در حرم شهدا متوقف شد و روزی حرم شهدا تبدیل به پارکینگ شد... قصه ای پرغصه از بی مهری به دلاوران عرصه ی جهاد و شهادت. قصه ای که شاید تکرار مظلومیت و غربت بقیع باشد.

  
نویسنده : میر مهدی اسدی ; ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ آبان ۱۳٩٢

رنک الکسا