کاش من هم یک بسیجی بودم

تا شرک و کفر هست، مبارزه هست. و تا مبارزه هست ما هستیم. ما سر شهر و مملکت با کسی دعوا نداریم، ما تصمیم داریم پرچم لااله الاالله را بر قلل رفیع کرامت و بزرگواری به اهتزاز درآوریم ...وایضا ما مامور به تکلیف هستیم نه نتیجه.پس توکل بر خدا.یاعلی

آورده اند که... ( قسمت صفرم)

باب صفرم

در طلب علم

اینجانب صِفرُ الملوک پاشایی فرزند صَفَر قُلی خاطراتِ ثبت نامِ خود را جهت چاپ در جریده ی وزینِ زبان سرخ ارسال می کنم. باشد که برای آیندگان، به درد بخورد.

ساعت دقیقا 7 صبح بود. این را از دمای هوا فهمیدم. بقچه ای را که ننه ی کامبیز (مادرم (کامبیزم اسم کاکوی بزرگومه)) برایم گذاشته بود را برداشتم. از 5 دری هم پته و بنچاق و صندوق زر را برداشتم و برای ثبت نام در مکتب خانه راهی بیابان هایی دور، در بلاد صدرا شدم. از پیری فرزانه وصف سگ های پاچه گیر آن دیار را شنیده بودم لذا بقچه را بر سر چوب زده و جهت اطمینان بیشتر سیم و زر بسیار با خود آوردم. چرا که شنیده بودم سگ های آنجا دارای دو مرام متفاوتند. گروهی مثل سگ های همین شیراز خودمانند که با سیاست چماق پاچه را ول می کنند؛ لذا برای آنها چوب بردم وگروهی دیگر که بس غریبند؛ پاچه را که اخذ می کنند تا زر ندهی رها نکنند. لذا صندوق زر را نیز بردم تا هم امورات جاریه را بگذرانم هم در برخورد با وحوش، مسلح باشم. به هر روی بعد از سه روز و سه شب راه رفتن در بیابان های خشک و بی آب و علف، سوادی را از دور دیدم. در حال راه رفتن بودم که پایم به صندوقچه ای عظیم خورد. به امید یافتن غذا درش را گشودم. کتیبه ای دیدم بس عجیب که روی آن به لهجه ی زیبای شیرازی و به خط میخی نوشته بود که سالها بعد در این مکان«بَلَدِ شادی» با دریاچه و درختان زیبا احداث خواهد شد و بعد از آن جانوری خطرناک از بلاد قشم، خواهد آمد و با وعده ی ساختِ کاروان سرا و طریقِ کبیر و ساخت مجتمع تفریحی فرهنگی و کمی هم تجاری، آن «بَلَدِ شادی» که تفرجگاه کودکان شهر است را ویران خواهد نمود. در ادامه ی کتیبه نوشته شده بود که این جانور خوش خط و خال با دادنِ خروس قندی مسئولان را خواهد فریفت و مجتمعی کلا تجاری خواهد ساخت از برای خالی کردن جیب خلق الله و هدایت سرمایه ها ی مملکت به جیب چشم بادامی های بلاد چین و ایضا شرکتی به نام کارفو که وابسته به رژیم منحوس صهیونیستی ست که حدود 60 سال قبل از ساخت این مجتمع، با کشتن کودکان و آواره کردن مردمان شرق مدیترانه احداث خواهد شد. همچنین در ادامه ی کتیبه آمده بود که کاروان سرای این مجتمع که قرار بود به پاتوق کامبیزهای شهر بدل شود به آثار باستانی تبدیل شده  و کامبیزها و گلابتون ها محل قرار خود را در همان تجارت خانه قرار می دهند و در کنار فیلم های «خاک بر سری»، که در دکان های آن تجارت خانه پخش می شود؛ لاو تِرِکانی می کنند؛{ البته نمی دانم معنای لاو ترکانی چیست؟ فکر می کنم  همان بازیِ گاو، گوساله، فنگل پنیرِ خودمان باشد یا شاید خر وسطویی، خاله بزغاله ای چیزی باشد}  مردم این منطقه سرخوش از تخفیف 10 درصدی، صنایع و تولید خودشان را نرم نرمک نابود کرده و بنکداران و کاسبانِ همشهری را ورشکست می کنند و در نهایت... به این قسمت که رسیدم کتیبه شکسته شده بود و هرچه گشتم ادامه ی کتیبه را نیافتم، اصلا منظور چیزهایی را که در آن کتیبه کذایی نوشته شده بود؛ نفهمیدم! خیلی خسته بودم و خورشید غروب کرده بود. به خوابی عجیب فرو رفتم. درخواب دیدم دیوی سه سر به همراه سگش آمد و صندوقچه ی زری را که به همراه داشتم به زور و علی الحساب از من ستاند. و مرا به جهتِ تحصیلِ علم، به بالای کوه فرستاد. در آنجا هیچ کس به فکر علم نبود و گلابتون ها و کامبیزها با هم قرارهای «خاک بر سری می گذاشتند» بین حرفهایشان کلمات غریبی نظیر پول پارتی، پارتی، ستاره، خلیج فارس، خط زدن، اکس، شیشه، کراک و... را شنیدم که از آن میان فقط با اسم قلیان آشنا بودم؛ به یکی از کامبیزها ماجرای غول و سگش را گفتم، گفت بی خیال چِکِشو دَدی داده! منم اومدم عشق و حال! تا جوونی عشق حال نکنی، کی بکنی؟ نمی دانم این ددی که بود. دد که یعنی وحشی! ددی یعنی یک وحشی؟ آخر این چه درنده ایست که از حاتم بخشنده تر است؟ در همین حال بودم که ناگهان با صدای واق واق سگ ها بیدار شدم و با چوب با آنها درگیر شدم تعقیب و گریز ادامه داشت تا بالاخره به کمک یک پسرک عینکی با لباس سفید و چشم های سبز، آنها را فراری دادم. از او تشکر کردم و سراغ مکتب خانه را گرفتم. گفت همینجاست! به اطراف نگاه کردم، تا چشم کار می کرد، پله و چمن بود؛ دوستش را صدا زد؛ شربت آلبالویی به دستم داد؛ پرسیدم شغلت چیست؟ گفت: بیکارم، از بچه های قشون بوده ام، اسلحه ام را داده ام؛ مداد گرفته ام،  گفتم اینجا چه می کنی؟ گفت طلاب جدید الورود را راهنمایی می کنم، پسر خوبی بود، راه و چاه را نشانم داد! بر عکس مرد خشک مزاجی به نام «باعزت الدوله» که هر چه بیشتر گشتم او را کمتر یافتم و در نهایت وقتی به او رسیدم کلا از او چیزی دستگیرم نشد و فهمیدم بسی آب در هاون کوبیده ام. بگذریم از پسرک چشم سبز خداحافظی کردم و از او جدا شدم. خواستم از مکتب خانه تخفیف بگیرم؛ مرا پیش رحمان الدوله فرستادند. مردی عبوس و در حال مِنگه دادن. اعصاب خط خطی داشت، بعضی از گلابتون ها را تحویل می گرفت و ایضا بعضی از آدم ها که از طرف فلانی بودند؛ به ما که رسید منگه های شدید داد؛ تخفیف که نداد هیچ، چند سکه ای هم جریمه مان کرد؛ عرض بردم پیش نوذر الملوک که تنها باقیمانده از سلسه ی پیش دادیان بود هرچند شنیده بودم مدتی است دادگری را رها کرده و به شغل شریف روغن مالی مشغول شده و از برای خوشامد و چربی سبیل دوستان و اطرافیان حکم صادر می کند. به هر روی راهم ندادند و مرا به پیش ملیجکی صفاء الکلوک نام که سوگلی و سفارش شده پادشاه بود فرستادند. موجودی عجیب، که می گفتند یکی از علل انحراف نوذر الملوک بوده و از موانع خیر است و کلابا بچه های قشون، آزادی افکار و ... حال نمی کند... موجودی بس ثقیل و دارای مزاجی خشک. چانه زنی با او نتیجه نداشت و عاقبت جریمه را  به علاوه ی دو عدد اردنگی به سفارش صفاء الکلوک، به حسابمان واریز کردند... در حال رفتن به بیرون بودم که پیرمردی رنجور را دیدم، از او پرسیدم چه می کنی؟ گفت: سالهاست کار های فارغ التحصیلی از مکتب را پیگیری می کنم و بین غرفه ها دوانم و به من توصیه کرد کارهای فارغ التحصیلی و گرفتن امضاء را از هم اکنون شروع کنم ؛ پیرمرد خیلی از مصاحبت با من لذت برد و کتابی تحت عنوان «آورده اند که...» را به من داد؛ که مجموعه ی خاطراتش در مکتب خانه و از مکتب خانه بود. من هم این کتاب را به جریده ی وزین زبان سرخ می فرستم تا در صورت امکان بچاپندش. این بود خاطرات من... ادامه دارد

  
نویسنده : میر مهدی اسدی ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٢
تگ ها :

رنک الکسا