کاش من هم یک بسیجی بودم

تا شرک و کفر هست، مبارزه هست. و تا مبارزه هست ما هستیم. ما سر شهر و مملکت با کسی دعوا نداریم، ما تصمیم داریم پرچم لااله الاالله را بر قلل رفیع کرامت و بزرگواری به اهتزاز درآوریم ...وایضا ما مامور به تکلیف هستیم نه نتیجه.پس توکل بر خدا.یاعلی

مرحله دوم طرح ولایت استانی استان فارس تابستان 90 قسمت اول

سلام

همه چیز با یه تلفن شروع شد...درست یه روز بعد از امتحانات پایان ترم بود 8تیر1390 ؛26 ماه رجب یه روز قبل از مبعث.

اون روز تخت خوابیده بودم تا نزدیک ظهر؛ تازه از خواب بیدار شده بودم ؛ هنوز دست و صورتم رو نشسته بودم که تلفن زنگ زد ؛ چند ثانیه مردد بودم که جواب بدم..آخه شماره در محدوده دانشگاه بود فکر کردم شاید به خاطر قسط های معوقه صندوق رفاه تماس گرفتن بالاخره دلو زدم به دریا و جواب دادم...

_الو سلام علیکم    سلام بفرمایید     _آقای اسدی؟     بله بفرمایید     _یاوری هستم از بسیج دانشجویی دانشگاه آزاد شما برای طرح ولایت استانی اسمتون در اومده به مدت 9 روز هست در قم      جااان؟؟     _برای طرح ولایت استانی اسمتون در اومده می تونید بیاید؟     بله بله کی هست؟        _ان شا الله شنبه بیاید تاریخ حرکت 15 شهریوره       شنبه میرسم خدمتتون        _شنبه ان شا الله دو قطعه عکس هم همراهتون باشه دانشگاه قاآنی       چه ساعتی بیام؟       _صبح بیاید بهتره        خیلی ممنون لطف کردید           _یاعلی موفق باشید         یا علی خداحافظ

...یا علی گفتیم و عشق آغاز شد

البته...

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها...

تلفن رو که قطع کردم یه هیجان عجیب با کلی سوال تو ذهنم شکل گرفت:

طرح ولایت چی هست؟اصلا مگه من جایی اسم نوشتم که اسمم در بیاد؟من که شانس ندارم!من که تا حالا اردو نرفتم اگه آب شور باشه چی؟اگه شب ها سرو صدا باشه من با این خواب سبک چی کار کنم؟تو سوالام غرق شده بودم که مادرم صدام کرد گفت کی بود؟از فکر اومدم بیرون و جواب دادم...

روز چهارشنبه بود تا شنبه سه روز همش تو فکرحرفایی که شنیدم،بودم. صبح شنبه ساعت 10 صبح اونجا بودم بعد از سلام و احوال پرسی با محمد نصر و  یزدان ، سراغ صاحب صدا رو گرفتم و آقای باوری با یک نقطه اضافه رو به من نشون دادند(همون مهدی یاوری خودمون بابا زیاد تو بحرش غرق نشو)اینو هم تو پرانتزبگم که یکی از هزاران حسن بسیج اینه که خیلی رفیق پیدا میکنی خلاصه خیلی با آقا مهدی رفیق شدیم... فرم های اعزام رو داد خوندیم و امضا کردیم،عکسمون رو هم گرفت ! قبل از رفتن هم طبق معمول رفتم پیش محمد و چندتا پیشنهاد تپل بهش دادم!!!

داشتم می اومدم بیرون که دو تا چهره آشنا دیدم.اون موقع هنوز زیاد نمی شناختمشون دورادور تو برنامه های مختلف می دیدمشون و با هم سلام علیک داشتیم روز اعزام فهمیدم یکیشون اسمش رامیین رضاییان و اون یکی اسمش روح الله عالی پورهست. بعد از سلام و احوال پرسی فهمیدم که اونا هم با من همسفر هستند...

برگشتم خونه اون سوالات دوباره سراغم اومد.روز چهارشنبه ای که برای طرح تماس گرفتند عقد  پسر عمه ام بود که البته چون دیر بهم خبر داد و جایی قرار داشتم نتونستم برم اینو برای این گفتم که به اینجا برسم که مادر بزرگم که از احتمال رفتن به قم من خبر داشت این موضوع رو به همه گفته بود و من رو تو عمل انجام شده قرار داده بود. این یه موضوع ؛ از طرف دیگه هم میل رفتن به قم داشتم وچون امضا کرده بودم که میام و همیشه تو زندگی تا اونجایی که تونسته بودم به عهدم وفا کردم و هم می دونستم که از بیت المال برای رفتن من به سفر هزینه شده و نرفتن من یعنی خیانت به بیت المال تقریبا تصمیم گرفتم که برم.10 -15 روز گذشت رفتم تهران و تفریح و... وقتی برگشتم از تهران ماه رمضون داشت شروع می شدهرچی به آخر ماه رمضون نزدیک تر می شدم هیجان توام با دلشوره بیشتر می شدچند روز مونده به آخر ماه رمضون دو تا اتفاق افتاد که تقریبا داشت منو از رفتن منصرف می کرد.اول این که گفتند اعزام 10 شهریور هست و من کارهای دانشگاهمو انجام نداده بودم.دوم این که پسر عمه ام که عقدشو نرفته بودم گفت 18 شهریور عروسی هست!!!

درست 29 ماه رمضون بود روز قبلش اقساط معوق رو دادم و رفتم که وام بگیرم...گفتند به دلیل اقساط معوقه وام بهت تعلق نمیگیره تو پرانتز بگم من آدم بد قولی نیستم پول اقساط معوقه رو قرض داده بودم به یه بنده خدا که کارش گیر بود اونم به موقع بهم برنگردونده بود بگذریم...من که روز قبل قسط داده بودم و صفر بود موجودیم از طرفی هم دایی محمود پنج شنبه رو بین التعطیلین اعلام کرده بود با یه مشکل بزرگ مواجه شدم و جهان پیش چشم اندرم تیره گشت...چشمتون روز بد نبینه با زبون روزه تا ربع ساعت مونده به پایان وقت اداری منو پاس کاری کردند و علاف...بعد از کلی اذیت(اذیت که میگم واقا اذیت بودااا طرف می تونست کارمو انجام بده نمی داد ان شا الله که خدا اون دنیا معطلش کنه!!!) گفتند که اگه 50000 تومن دیگه بریزی به حساب بهت وام میدیم یه نگاه به جیبم کردم 20000تومن بیشتر همراهم نبود.به خونه و موبایل خانواده زنگ زدم هیچ کس جواب نمی داد...مبهوت مونده بودم مغزم دیگه نمی کشید به شدت تشنه و عصبی بودم ... یهو یه چیزی مثل برق از ذهنم گذشت پله ها رو دو تا یکی کردم و دوان دوان رفتم سمت آموزش به دو تا از بچه ها ی آموزش گفتم با وجودی که اول ماه بود به لطف آقای جاسبی بیشتر از5000تومن پول تو جیبشون نبود اصلا حس خوبی از قرض گرفتن نداشتم یعنی اصلا از مدیون شدم خوشم نمیاد ولی چاره ای نبود پنج شنبه اعزام بود باید قبل از رفتن وام می گرفتم بالاخره از دو نفر از بچه های آموزش دانشگاه 30000 تومن گرفتم و دویدم به سمت بانک که تقریبا 400 متر با دانشکده مهندسی فاصله داره خوشبختانه فقط یه نفر جلوم بود بعد از این که پول رو به حساب ریختم دویدم سمت دانشکده مهندسی به طبقه دوم که رسیدم دیگه نای نفس کشیدن نداشتم چه برسه به حرف زدن برگه تاییدیه وام رو گرفتم و تحویل امور شهریه دادم ... اون روز می خواستم برای آخرین بار برم شاهچراغ روز آخر ختم دسته جمعی قرآن بود به ساعت نگاه کردم قطعا نمی رسیدم دلم خیلی سوخت... به نماز جماعت نمازخونه دانشگاه رسیدم فکر نمی کردم وسط تابستون ختم قرآن باشه تو دانشگاه اما آفای راد مهر مسئول فرهنگی دانشگاه ما رو به فیض رسوند تا حداقل اگر به شاهچراغ نرسیدیم زیادم قصه نخوریم

اون شب بعد از اذان و نماز و قبل از افطاری 8تا لیوان آب و عرق بیدمشک خوردم عمق تشنگی رو تو تابستون 43 درجه ای شیراز حس کردی !؟قربونت برم سقای تشنه لب کربلا...

5 شنبه ساعت 8 صبح رفتیم محل تجمع که مسجد دانشگاه شیراز بود....ادامه دارد

 

  
نویسنده : میر مهدی اسدی ; ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :

رنک الکسا