کاش من هم یک بسیجی بودم

تا شرک و کفر هست، مبارزه هست. و تا مبارزه هست ما هستیم. ما سر شهر و مملکت با کسی دعوا نداریم، ما تصمیم داریم پرچم لااله الاالله را بر قلل رفیع کرامت و بزرگواری به اهتزاز درآوریم ...وایضا ما مامور به تکلیف هستیم نه نتیجه.پس توکل بر خدا.یاعلی

رگ غیرت..؟؟!!

هشت مسئول بسیج دانشجویی شیراز با اهدای صمیمانه ترین سلام ها و خازعانه ترین درود ها، که البته فکر می کنم منظورشان خاضعانه ترین درودها بوده است؛ و یکی از آن ها هم گفته که اینها نباید ضمام امور که احتمالا منظورش زمام امور است را در دست داشته باشند.

یک هفته هست که فرت و فرت مصاحبه می کنند و عکسشان را بر در و دیوار سایت ها می کوبند. شیرازه تازه یادش افتاده است که اصلا این برنامه ی بی خود برای چه بود؟

فلش بک؛

 درست یک هفته قبل از فوت جناب استوانه ی نظام، جریان عدالتخواه شیراز نسبت به هزینه کرد میلیاردی این برنامه توسط اداره ورزش و جوانان،  در حالی که جوانان استان یکی در میان خانه نشینند و بیکار اعتراض کرد؛ از این عزیزان کسی، دادخواهی نکرد و فریاد وامصیبتا و استرجاع سر نداد.

امروز هم اگر در این برنامه ی میلیاردی، به جای رقص و آواز، مداحی و صلوات بود؛ باز کسی زبان درکام نمی چرخاند؛ کما اینکه دیدیم، در برنامه ی میلیاردی در حالی که جوانان استان بیکار بودند شرکت کردند و اعتراضی تا قبل از بلند شدنِ صدای آهنگ و کف و سوت؛ شنیده نشد.

حالا که صدای آهنگ بلند شده است تازه معلوم شده برنامه فلان بوده است و بسان.

القصه، مردم اینها را می بینند و فرق غیرت و ریا را می فهمند. در سکوت و فضای امنیتی حاکم بر سلبریتی های جریان دانشجویی، هر روز در این شهر قله های ثروت رفیع تر و دره های محنت عمیق تر می شود. باور کنیم که بر سرِ سفره های خالی ایمان نخواهد آمد. گیرم که تمام کنسرت های شهر تخته شود. در تمام چهارراه ها قرآن تلاوت شود اصلا به قول شهید بهشتی:« مادام که در جامعه‌ای گرسنه و لرزان از سرما وجود دارد، سرتاپای آن جامعه را هم که با قرآن بپوشانید باز لجن است» این لجن نه به خاطرِ صدای موسیقی مطرب که نگارنده نیز با آن مخالف است؛ که به واسطه ی نقاط استفهام برانگیز در پدیده های ضد عدالت است. کاش آقایان پیام 6/8 را خوانده بودند و با استناد به این بند:« هزینه کردن اموال عمومى در اقدام‏هاى بدون اولویت، و به طریق اولى در کارهاى صرفاً تشریفاتى» قبل از شروع برنامه، خشم انقلابی از خود نشان می دادند.

 

پی نوشت: دنبال خیّر می گردم، بلکه بتوانم به آقایان جلد 21 صحیفه و نهج البلاغه هدیه دهم.

#میرمهدی_اسدی

  
نویسنده : میر مهدی اسدی ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٥
تگ ها :

تا ثریا می رود برجام ها

دست شستم از همه الزام ها
تا بشویم فتنه و ابهام ها
خوب یاد آور، زمان کهنه را
می زنم من در همه ایام، ها
می نویسم از صدای بره ها
تا شکوه رستن بادام ها
ناگهان در کوچه ی نامردمان
شور افتد در سرِ گمنام ها
فاطمه، بانوی حیدر، در شکست
وقت سیلی خوردن اسلام ها
وقت زندان رفتن منصور هاست
وقت تیپا خوردن و اعدام ها
شهر ساکت گشت و مفسد شد جری
تنگ و خون آلوده شد احرام ها
روی خیزش چوب لا-لا میزنند
ساکت و فردیه شد احکام ها
کِشتشان جز خدعه و تزویر نیست
غرقه ی خون می شود حمام ها
خط قرمز بر سر تکلیف ها
خنده ی تلخ تمامِ خام ها
چرخش شهری که بی غیرت شده
لحظه ی رقصیدن مادام ها
آدمی یک لحظه غفلت می کند
تا ثریا می رود برجام ها
با تبر من در پی روحِ خدا
بشکند او جملگی ایهام ها

میرمهدی اسدی

  
نویسنده : میر مهدی اسدی ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ دی ۱۳٩٥

شمشیرها جسم مرا در بر بگیرید

آواز تنهایی ما از سر بگیرید
ازجسم غرق خون، گلو و سر بگیرید
هرروز عاشورا و هر جا کربلا هست
یک بار دیگر قصه را از بر بگیرید
شهری که لبریز از غم و درد و فساد است
شهرم سکوت آلوده شد سنگر بگیرید
دیگِ عزا باز است و مداحی مهیا
 تا حاجتی با مردمانِ تر بگیرید
گاهی کنار علقمه، گاهی به خیمه
گاهی سراغ اصغرِ پر پر بگیرید
دنیا پر از تبعیض  و غم، همسایه پر درد
در زیر کولر روضه ی مادر بگیرید
وقتی میانِ هلهله اکبر صدا کرد
دستی به روی چشم و گوش کر بگیرید
آخر میانِ روضه ها آقا زمین خورد
اف بر شما خاکِ زمین بر سر بگیرید
باید زمانِ بذل جان، سر را سپر کرد
شمشیرها جسم مرا در بر بگیرید
میرمهدی اسدی

  
نویسنده : میر مهدی اسدی ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ دی ۱۳٩٥

زنده باشم؛ بهار می میرد


در زمستان هَزار میمیرد
مژده های بهار میمیرد
مردِ تنها گرسنه و زخمی
در میانِ شعار می میرد
سرد و خسته میان کارتن ها
او نحیف و نزار می میرد
با غم فقرِ عدل، باید مُرد
هر مبارز دوبار می میرد
در میان جزایر کارائیب
فیدل سر به دار می میرد
این طرف در میانه ی حله
 عارفی بی قرار می میرد
درد دل را بگو تو با دهقان
کودکی در قطار می میرد
در میان هیاهوی کترینگ
کودکی شیرخوار می میرد
مرگ بر دروغ آی پی سی
قلبِ تحت فشار می میرد
این وسط ها مهندسِ شیمی
در پی کسب و کار می میرد
بی حقوق نجومی و بی فیش
نا امید از بخار می میرد
توی شهرِ لبالب از تبعیض
بی غریو و هوار می میرد
در حراجِ زمین بیت المال
از یمین و یسار می میرد
عاشقی در هوای خوزستان
با دَمِ ابتکار می میرد
یک زمان با گلوله ی دشمن
یا کنون با غبار می میرد
بی توجه به سینه ی هامون
رستمی با وقار می میرد

شرم بر هر دروغ و هر تزویر
واژه ها در حصار می میمرد
تا کجا می شود دهان را بست
تا زمانی که یار می میرد
من به آتش سلام خواهم داد
زنده باشم؛ بهار می میرد
میرمهدی اسدی
7 آذر 95

  
نویسنده : میر مهدی اسدی ; ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ آذر ۱۳٩٥

روضه مادر سخت است...


درد دوری و غم و داغ برادر سخت است
روبه روی پسری، روضه ی مادر سخت است
می نویسیم که الجار...! سپس خانه ی خود
آری ای مفت خوران، سهم برابر سخت است
می نویسیم که هرگز نخور از بیت المال
چشم در چشم علی، در صف محشر سخت است
همه خوابیم بگو خطبه نخواند زهرا
روضه خوانی شب دخت پیمبر سخت است
کاسه ی زهر بهانه ست که خون گریه کند
«سال ها خاطره ی کوچه و معبر سخت است»
تا نوشتیم ولایت، همه جا آتش شد
داغ آتش زدن سوره ی کوثر سخت است
مادرم ناله کنان، "فضه خذینی" می گفت
« دست بسته علی و... فاطمه...و در ... سخت است»
گل یاسم تو جوانی و خزان سهم تونیست
خیز و دامن بتکان،  چیدن بستر سخت است
۹ بهار است که توخانه ی من آمده ای
بی صدا غسل و کفن کردن همسر سخت است
در دل چاه مرو، شیر خدا نعره بزن
شیعه ی مادری و ناله ی حیدر سخت است
*****
گوش کن تا بروم کرب و بلا گریه کنیم
استحاله شدن دین پیمبر سخت است
گوش تا گوش پر از سر شده این دشت بلا
«یک زن و کوه غم و داغ مکرر سخت است»
پای هر بوته، علی اکبر من افتاده
اربااربا شدن قامت اکبر سخت است
قد کشیدی پسرم، جام عسل نوشت باد
به خود کعبه قسم، قاسم پر پر سخت است
عطش ساقی و لبیک و لبی خشکیده
دیدن دست تر مرد دلاور سخت است
هرکجا می نگرم، دست و سری افتاده
ای برادر به خدا، جمع مکسر سخت است
بی قراری دل و تاب و تب گهواره
کندن قبر برای، علی اصغر سخت است
زینت دوش نبی، گردن تو می بوسم
بوسه بر گردن تو، نیزه و خنجر سخت است
بستن روضه همان قدر برایم سخت است
که در آن دشت بلا، بی کس و معجر سخت است
میرمهدی اسدی

  
نویسنده : میر مهدی اسدی ; ساعت ٦:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٥

برای جواد عزیز..


جواد را به تلاش و مجاهده می شناسند، و من در خاطرم چند پرده از او نقش بسته است..
نخست دفاع از ناموس و امر به معروف و نهی از منکر...
اولین باری که عکسش را در رسانه ها دیدم، صورتش کبود بود...
راستش جواد مثل برخی آقایان دوربینی تشکل های دانشجویی نبود که عکسش مدام در این سایت وآن خبرگزاری باشد...
دومین پرده، به سلام علیک لری جواد با محسن رضایی برمی گردد...
آن روز معروف در تالار فجر...
سومین پرده ی ماندگار جواد در ذهن حقیر، قضیه تخریب باغ فرزانه و ماجراهای آن بود...
پرده ی چهارم، بعد از مدتی بی خبری به واسطه ی خدمت سربازی، جواد را در اخبار دیدم... سخنرانی در حضور روحانی...
پرده ی آخر...
آخرین بار تهران‌...
ماجرای مشت آهنین و آی پی سی...
عدالتخواهی، عدالتخواه خوب است که ظالمان با کینه ی شتری زیر مشت و لگد بگیرندش...
جواد را آخرین بار با پیراهنی تکه پاره دیدم...
آنجا که یک عده فریاد سر دادند آی پی سی اسم جدید دارسی...
آنجا که  رگ غیرت لری جواد روسفیدش کرد...
آنجا که بر سر منافع ملی ایستاد و کتک خورد‌..
آنجا که خیلی ها تخطئه ش کردند...
خیلی ها جرات آمدن به آنجا را نداشتند...
آن جا که..‌.
آخرین بار با جواد در دفتر جنبش بودیم...
بعد از ماجرای اعتراض به آی پی سی...
جواد سفر بخیر گفت و ما راهی شیراز شدیم...
ومن امروز با قلبی مالامال از اندوه می گویم:
جواد جان، تا آخر ایستادی.. سفر بخیر..
دعای خیر شهدا و مستضعفان، بدرقه ی راهت باد..

ای کاش امروز 13 فروردین بود و خبر رفتنت دروغ 13

امروز روز جمهوری اسلامی ست و فرزند روح الله، به سمت روح الله شتافته است...


مِنَ المُؤمِنینَ رِجالٌ صَدَقوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَیهِ ۖ فَمِنهُم مَن قَضىٰ نَحبَهُ وَمِنهُم مَن یَنتَظِرُ ۖ وَما بَدَّلوا تَبدیلًا
میرمهدی اسدی

  
نویسنده : میر مهدی اسدی ; ساعت ٦:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٥
تگ ها :

ساحل...

عطر دستانت بتا، در دست من جا مانده است
اشک یعنی شاعری، باعشق تنها مانده است
جای گرمای سرت، سنگین شده بر شانه ام
می نشینی بر دلم، آنجا که غوغا مانده است
می نشینم پای آتش، در کنارم یاد تو
بقچه ای از خاطره، یک عکس زیبا مانده است
می نویسم آدمم، آخر بتا چیزی بگو
آدمی تنها شده، با یاد حوا مانده است
من زبان آموزم و هر شب دبستان می روم
می نویسم عاشقم، تصمیم کبری مانده است
چون ظریفی خسته ام، دیشب توافق کرده ام
می نویسم توبه چون تحریم دنیا مانده است
آرزو دارم بخندی، پیش من، دنیای من
رمز قلبت را بزن، آخر دلم جامانده است
بی تفاوت رد نشو، وردی بخوان، حرفی بزن
برده ای دنیای من، ایمان و تقوا مانده است؟!
شاعری تابوت خود، در بیت آخر می خرد
گرچه یکصد ثانیه تافجر فردا مانده است
لنگه کفشم در بیابان گوهری یکدانه است
توی ساحل کفش من با موج دریا مانده است

میرمهدی اسدی

  
نویسنده : میر مهدی اسدی ; ساعت ٦:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٤
تگ ها :

راوی یه درام مشکوکم...

شاعرم من، یه شاعرخسته
با کنایه دقیق و سربسته
می نویسم مقاله مو دزدید
می نویسم با دستای بسته
توی ظلمت فروغ بنویسم
جای حرفام یه بووق بنویسم
می تونم مثل هاشمی باشم
خاطرات دروغ بنویسم
من و پای سیاه واریسی
بوی نفت و صدای بی بی سی
جای اسمش نوشته شد ب.ز
گنگ و مبهم، شبیه آی پی سی
شعر و فریاد از ته حلقوم
من گناهی نکردم و محکوم
راوی یه درام مشکوکم
فحش ناموسی و لگد، باتوم.‌.
بازپرسم می گفت رک و سلیس
با تو هستم..آهای..زود بنویس
به تو چه که نوشتی از بیژن
مملکت هرکی هرکیه، تو پلیس؟!
پیش گوشم یه بچه می زد ونگ
می نویسم سیاه و رنگارنگ
می نویسم حقوقمو خوردن
می نویسم یه شاعرم سرهنگ
وعده هایی که رفته تو موزه
همه شونو بذار دم کوزه
گفته بودی سوپر منم اما
گند بالا آوردی صد روزه
غم دنیا نشسته رو گرده
فاتحه روی قبر بی مرده
می نویسم دوباره از کرسنت
آخه بیژن پولامونو خورده
می نویسم نمی شه دل راضی
دست من هم به باده و سازی
بلکه رقصی کنه، ولیکن حیف
می گه بیژن که بسته باقاضی
مرگ برفساد وبر تبعیض
سرفه و برف و تب،تب و تبریز
می نویسن دروغ،هی چپ و راست
می نویسم شد آخر پاییز
اقتدا به جماعت کافر
یه تئاترم تو پرده ی آخر
مرده شوی که شعرمو شسته
می نویسه که مرد، رو مرمر
میرمهدی اسدی

  
نویسنده : میر مهدی اسدی ; ساعت ۳:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ اسفند ۱۳٩٤
تگ ها :

← صفحه بعد

رنک الکسا